یه لحظه مبهوت موندم،دخترکم بزرگ شده،خانوم شده دیگه ومن قلبم داشت از جا کنده میشد!!!!
انگار یهو زیر پام خالی شد،زانوهام میلرزید نمیتونستم راه برم،بهش گفتم برو تو دستشویی تا من بیام و خودمم به اون یکی دستشویی پناهنده شدم تا یه کم حالم جا بیاد بفهمم باید چیکارکنم!باید چی بگم؟
من ۶و۷ماه بود کاملن منتظر این اتفاق بودم و فکر میکردم خب،یه چیز طبیعیه!!!مثه یه سرماخوردگی!!!ولی همیشه آگاهانه و با شرم بین یه مادرودختر ابا داشتم از اینکه درموردش باهم صحبت کنیم و همش میگفتم وقتش بشه مدرسه شون خودش براشون باز میکنه مطلب رو!ولی حالا وقتش شده بود ومن نمیدونستم چی بگم!!!!!
خلاصه تو شیش وبش بودم که چیکار کنم که دیدم داره داد میزنه:مامااااااااااان!!!خسته شدم چرا نمیای؟
بردمش تو اتاق خواب درو بستم تو چن تا جمله ی واضح و خلاصه قضیه رو توضیح دادم و تموم!!!!
ولی یه حالی داشتم انگار دارم آدم میکشم!شب تا خود صب عین مرغ سرکنده بودم،باخستگی وحشتناک بازم نتونستم بخوابم!همش فک میکردم چن تا اتفاق دیگه هست که من منتظرشونم مدتهاس و میدونم که آمادگی کامل دارم برای مواجهه باهاشون ولی وقتی پیش بیان اینجوری جون به سرم میکنن؟؟؟؟
این قضیه و دستپاچگی من باعث شد یه خوره به روح من اضافه شه.ازدیشب دارم خودم رو سرزنش می کنم چرا انقد هول شدم که یادم رفت وقتی خواستم برای دخترک توضیح بدم کنارش ننشستم دستاشو بگیرم ببوسمش وبا مهر براش یه جوری توضیح بدم که بهش آرامش خیال بدم،از اینکه این اتفاق نشونه ی ضعف و نقصان وبدبختی نیست،نشونه ی آلودگی هم نیست،یه اتفاق مقدسه که دروازه ی ورودش به دنیای مادرانه اس.
ولی به جاش تو ۲و۳جمله ی خلاصه با من من توضیح دادم براش که چجوری مراقب نظافتش باشه،چجوری رازنگه دار باشه واینکه طبیعیه،همین!!!!
پ نقطه نون۱:این مطلب خیلی شخصیه و فقط نوشتم تا بارش روی روحم کمی سبک تر شه و وقتی غبار زمان روی ذهنم نشست اینجا رو بخونم و این روز همیشه برام زنده بمونه.
پ نقطه نون ۲:فک کن آشفته حالی و دستپاچگی تو خط به خط این نوشته مشهوده!هنوز ذهنم پراکنده اس و نمیتونم جم و جورش کنم.![]()
ور فضول ذهنم داشت دنبال دلیل برای این اندوه پنهان تو چشای دخترا و حرکتای خجولشون میگشت،مگه میشه دخترای این سن وسال اونم ورزشکار انقد آروم وافتاده حال باشن؟؟؟بقیه هر کدوم به تنهایی ۸ریشتر زلزله ان،اینا چرا انقد افسرده بودن،.....
خانوما تا بچه ها از درخارج شدن نشست و سر تعریفش باز شد که مامان این دخترا پارسال سرطان سینه گرفت و تابرسوننش برای شیمی درمانی کار ازکار گذشته وظرف مدت کوتاهی متاستاز شده و حدود ۲ماه تو خونه با حال بسیار نزاری بستری بوده ویه روز که فقط بچه ها خونه بودن تموم میکنه،درسن ۳۶ سالگی!
بعد همه ی این تعریفارو به صورت مبسوط ومشروح و کاملا رنگی با ذکرجزییات ارائه میداد و اصلا حتا یه لحظه حواسش به من و عکس العمل من نبود که لحظه به لحظه گلوم سنگین تر میشد ونگاهم مه آلودتر!!!! تعریفاش که تموم شد گفت بیچاره دخترا،باباشون هم افسردگی گرفته و اصلا زندگیشون ترکیده انگار،معلوم نیس.....داشت میگفت که من معذرت خواستم واومدم بالا تو ماشین.
۲۴ ساعت ذهنم درگیر این بود که واقعا مادری که در حال احتضاره چه حالی میتونه داشته باشه؟؟؟؟
لحظه ای که میدونی باید بری،باید چشاتو ببندی و عزیزاتو بسپری به خدا وبری،واقعن چه حالیه؟؟؟اون لحظه چجوری میگذره به یه مادر که تو این دنیای گه باید ۲تا دخترکش رو تنها بذاره،به امید کی میتونه با خیال آسوده پر بکشه؟؟؟؟کی تو این دنیای شلوغ دلش برای اون ۲تا فرشته میتپه؟
اون شب تا صبح نتونستم بخوابم ،یه حالی بودم که انگار الآن خودم دارم جون میدم و قراره این ۲تا دخترکم تو این دنیا بمونن،قلبم انگار جاکن داشت میشد از این حس.یاد رنگ نگاه اون ۲تا دختر که میفتادم و حالی که داشتن موقع سلام دادن گلوم تیر میکشید.
فکر میکنم فقط یه مادر میتونه این حس رو به تمامی بفهمه.حس این که آخرین لحظه ی زندگیت به دخترات نگاه کنی تا تصویرشون تو روحت حک بشه و چشات پربشه ازشون،حس این که کی قراره بعد تو به بال وپر این فرشته ها رسیدگی کنه؟آیا بقدرکافی دلسوز هست؟؟؟بقدر لازم بهشون حواسش هست؟؟؟
اون مادر چجوری میمیره؟؟؟![]()
راهی که بایدرفت دورودراز است اما باهمه ی حیرانی باید رفت،زیرا مطلوب مهم است.دراین وادی کار سالک درد وحسرت است.هر نَفَس تیغی بران و آه ودریغی درپی.آه او با درد وسوز توام،نه روزش روز است ونه شب اوشب.
افسردگی وسوختگی با یکدیگرهمراه....
دراین مقام یا وادی،سالک از نفی واثبات بیرون است وحتا آن که حکم براو به نیستی هم روا نیست.هستی،خود معلوم است که از وی منتفی است وبه حکم حیرت هیچ گونه خبر واثری از او نتوان یافت واو برخود به هیچ روی حکم نتوان کرد.
در این وادی دل ومنزل ناپدید است.مردم از آن جز خیال ندارند.
شکایت اینجا شُکر و کفر ایمان،وایمان کفر است.
بدیع الزمان فروزانفر
هرروز ۶ونیم بیدارباشه،بعد پخت وپزناهار،بعد دوش و یه لیوان قهوه تلخ و کرم روز وریمل ورژ و شونه به موها و جوراب واریس رو بکش بالا و ۲تا پیس عطر و خدایا به امیدتو!
شبا سرم هنوز چنداینچی با متکا فاصله داره که از هوش میرم ولی بعضی شبا که کمتر خسته باشم چن ورقی کتاب میخونم و بعد چراغارو خاموش میکنم وتوی تاریکی مطلق یه برنامه واسه فردا میریزم تووووووپ!
مثلا توذهنم یه پست خوب برا اینجا مینویسم(تو ۱ ماه اخیر ۲۰ بار اینکارو کردم)یه چیزی درحد المپیک! بعد به خودم قول میدم حتمن فردا بیام وتایپش کنم،ولی فردا که میشه انقد پیشاپیش برام از آسمون کار تراشیده میشه که کلن ازخاطرم میره!!!یا وقتی میام پای مانیتور هرچی ذهنم رو شخم میزنم که چی میخواستم بنویسم چیزی ازش درنمی آد و بیخیالش میشم!!!!![]()
هرچی میدوم دنبال زندگی نمیدونم چرا بازعقبم ازش!
تو این میونه تنها چیزی که درست ومیزون سر جاشه و اصلن نمیشه باهاش شوخی کرد وقتای دکترامه. وتنها زمانی که دارم برای تلفنی زدن به دوستی واحوالی پرسیدن یا پشت درمطب دکتراس یا پشت فرمون تو ترافیک این شهر جهنمی.
ذهنم خیلی پریشونه،هیچی سر جای خودش نیست،خونه وزندگی روهواس
اغلب داروهامو فراموش میکنم،وقت ندارم به درس بچه ها رسیدگی کنم،وقت ندارم بشینم پای حرفای مامانم تا یه کم دلش سبک شه،وقت ندارم با داداشم برم تمرین رانندگی،وقت ندارم.......
همه عادتام رو که خیلی دوسشون داشتم دارم یواش یواش و اجبارن از خودم جدا میکنم،مثلن فیلم دیدن،کتاب خوندن،وبلاگ خوندن،فیس چرخ،....
خستگی جزیی از احوالم شده،دائما خسته ام وبدترازهمه اینکه بعد از اینهمه دوندگی به هیچ وجه احساس رضایت نمی کنم. نه کاری رو که میرم دوست دارم(از هر چی خون و دندون و کوفته بدم میاد) نه زبانی روکه دارم سعی میکنم یادبگیرم ازش لذتی میبرم
دلم برا استخرو آب وبچه ها وبوی کلر تنگ شده!!!
ینی این حال وروزگار همه ی آدماییه که سعی دارن زندگیشونو تغییر بدن؟؟؟؟
پ.ن:اینروزا به انضمام اینهمه ناخوشی باید اضافه کنم دلتنگیم رو از شرایط مملکت که داره گروگر جووناشو می تارونه،ازهر طرف میچرخم آدمایی رو میبینم که به امید فردای بهتر دارن آواره ی غربت میشن(مثه خودم!)زندگیایی رو میبینم که توجوونی زن ومردش ازهم فاصله میگیرن برای آینده ی بچه ها،مردمیمونه که کارکنه تا خرج خانواده روبده وزن با بچه ها میرن به امید فردای روشنتر.مادرایی که از بچه هاشون جدا میشن به امید اینکه شاید این بچه ها اونورآب خودی نشون بدن.
واقعا این نیت وتصمیمم بود تواون روزا که برام بسیارروزای دردناک و عجیبی بودن(راستی چن وقت قبل بود؟؟؟۲ماه؟ازبس شکنجه آوربودن اون روزا وروزایی که از پی اش اومدن که انگارسالها بهم گذشته) دیگه نه انگیزه ای برای نوشتن بود نه دل ودماغی برای تعریف ماجراها به روایت کلامی خاص خودم.کسایی که منو ازنزدیک میشناسند(که اینجاازانگشتای یه دست بیشترنمیشن)مفهوم جمله ی آخر وبیان خاص من رو کاملا میدونن!میدونن که من همیشه فجیعترین و زجر آورترین وقایع رو چنان با چاشنی خنده وهیجان و لودگی تعریف میکنم که کل بارقضیه عوض میشه و چون این توان روبعدازاون گردابی که توش داشتم دست وپا می زدم ازدست دادم انتخابم ونه ترجیحم تنها انتخابم این بودکه دیگه ننویسم تا اینکه نوشتنم ولحنم آلوده بشه به منجلاب چس ناله!!!!
ولی تواین مدت تعداد کامنتهایی که خصوصی برام رسید(آخرین پست کامنتدونیش بسته بود برای قبلی میذاشتن)برای خودم شگفت انگیزبود ومن تو ذهنم هم نمیگنجید که این تعداد آدم اینجارومیخونن!!!! دلیلش هم تعداد کامنتای پستها واین که من هرگزهرگز حتا برای یک نفردعوتنامه نذاشتم که بروزم وبیایین منوبخونین و...کلا از این بازیای چیپ ومسخره هیچوقت خوشم نمیومده(اصلا وابدا قصداهانت به هیچ کس وهیچ وبلاگی روندارم با این تفکرمشکل دارم)
من اینجاروتوطی این ۲سال واندی برای دل خودم نوشته بودم وهروقت احساس میکردم حرفی دارم که بایدبگم تا خفه ام نکنه ولی آدمشو پیدانمی کردم که بهش بگم ،یا اون روزنه هه روبرای سرباز کردن نطقم پیدا نمی کردم یا ترجیح می دادم به کسی نگم وفقط یه جا توخلوت برای خودم واگو کنم اینجا مینوشتم،شایدخیلی پستا بنظر خواننده ها مزخرف میامد یا شایدتک وتوکی خیلی درخشان ولی باورکنید همیشه پیش فرضم این بوده که دارم یه گوشه برای خودم یادداشت میکنم و سعیم این بود که جزاون ۲،۳نفری که امین من هستن وانقدربه من نزدیک هستن که بتونم این حسهاروباهاشون شریک بشم ابدا اینجاروبه هیچ آشنایی لوندم تا مجبوربه سانسورکردن خودم و ملاحظه تو بیانم نباشم.
کامنتایی که برام رسیدخیلی خیلی بیشترازحد تصورمن بود وبا مضامین متنوع. درکنار کسایی که خیلی باهیجان وشور ابراز ناراحتی کرده بودن ازاین که این خونه چراغش خاموش شده تا اونایی که منطقا خواسته بودن کم نیارم و باروال سابق ادامه بدم وخدارا چه دیدی شایداین جا سبب خیرشد وبار اندوهی از شانه های دل کم شد و دیگرانی که با لحن تمسخر لطفشون روبیان کرده بودن وپیش بینی کرده بودن که این ادابازیا(من این کلمه روکجایادگرفتم؟ازکی؟چرااین یادگارای کوچیک یه وقتایی مثه یه صاعقه آدموخشک میکنه ودل آدم رو یه جورایی فشارمیده)رو درمیارم که آمارم بره بالا وکمبوددارم که بیان التماسم کنن و.....
ولی باورکنین هیچکدوم ازاینا نبود.نه قصدخودشیرینی و توچشم اومدن داشتم ودارم(که به لطف جامعه هیچوقت کمبوددیده شدن و...رااحساس نکردم!!!)نه تسلیم جفای روزگارشدم(که شدم خیلی وقته شدم و توزندگی کاملا تسلیم وبی مقاومت پیش میرم ولی تواین مورد این نبوده)ونه.....
بگذریم.اصل مقصودم رواول این مطلب گفتم.انگیزه ی نوشتن و ثبت کردن این روزای تلخ واین تلخیای روزگار رو نداشتم.میخواستم همش رو از یادببرم نه این که جایی بنویسم و تا سالها بعد هروقت بخونمشون کامم زهرآگین بشه از یاد این ایام.
به هرحال حسم این بودکه این توضیحات روبدهکارم به همه ی دوستای نازنینی که نمیشناسمشون ولی بامن همدردی کردن و عزیزایی که کامنت گذاشته بودن و منو به یک شگفتی بی اندازه مهمون کردن.
هنوزهم نمیدونم خواهم نوشت یا نه!بارها توتنهایی و واگویه دردام برای خودم عطش نوشتن بی تابم کرد،انقدرکه خواستم تو یه سرویس دیگه یه حساب بازکنم و اونجا بنویسم اینهمه حروف وواژه لعنتی رو که راه گلوم روتنگ کردن و خواب و آرامش روازم گرفتن ولی دست ودلم نرفت!
یه روز نزدیک یا خیلی دور اگه باز خواستم روزی یا حسی یا نگاهی رو یادگاربذارم برای روزای مبادای زمهریر زندگی که حسش گرمم کنه ،بازم میام واینجامینویسم.تا اون روز....
پ.ن۱:بازم ممنونم ازهمه دوستای مجازی که بیشتراز واقعی ها ازتون ابراز دل نگرانی برای غمهای دلم دیدم.![]()
پ.ن۲:تلخی ایام هنوزدر کام روزهای من جاریه ولی ما آدما تو هر مرتبه ومسلک و رده ای که باشیم تو یه کار استادیم اونم:عادت کردنه!!! منم دارم عادت میکنم هرچند خیلی سخت و خیلی معذب ولی دارم عادت می کنم.
دیگه بریدم ازت!نه تونه من!نه من دیگه بنده ی توام نه میخوام تودیگه برام خداباشی!
ازدیشب برام مردی،تموم شدی!دیگه خدانمیخوام!دیگه کلامی دعایاخواهش یادرددل به این زبون سوخته اگراومد مثه همیشه به زمین گرم بزنم!
یه عمره آرزوی آرامش میکنم توهمه دعاهام این بوده فقط،جاش تنش وگرفتاری دادی!
چن ماهه التماس چی کردم بهت؟اصلن شنیدی؟شب وروزم باهات چیوزمزمه کردم؟؟؟اینی که توکاسه ام گذاشتی رو؟برم به کی بگم شاکیم؟
تونیستی!دروغه که میگن هستی ومیشنوی.تونیستی!هیچوقت نبودی!
اگرم هستی نه مهربونی نه عادلی نه خیرخواه!همونی هستی که مبلغات میگن:جباروغداروقهارومنتقم!
دیگه نیستی برام!ازدیشب مردی تموم شد!منوازلیست خطبزن!میخوام پیاده شم راه خودموبرم!
نه تونه من!قول میدم دیگه کاری باهات نداشته باشم!توهم دست ازسرم بردار!
پ.ن:این آخرین پسته اینجاس!تموم شد.حرفی ندارم برای زدن دیگه.
پست آخرخیلی بچه گانه ومسخره اس!میدونم.ولی شاکیم!
قصه مون برمیگرده به 17سال پیش،به روزای نوجوونی وسرخوشی،به روزایی که جای راه رفتن پرواز میکردیم. به یه نگاه کنجکاواز سر لودگی ویه آدمی که اسیر اون نگاه شدو 2بارفاصله ی سرجمارون تا تجریش و 3بارازسرپل تا میدون رو دنبال صاحب نگاه اومد.
چه روزی بود27تیرماه 1373! خدایا چرایادم نمی ره این تاریخارو؟هزاران تاریخ واتفاق دیگه تواین سالهااومده ورفته چرااین یکی مونده هنوز؟؟؟
روزای بعدش هم شادبودوهم غم داشت،بیشترغم داشت ولی شیرین بود. بگذریم... این زخم لعنتی خوب بشونیست انگار!!!
پ.ن:3ساله باخودم کلنجارمیرم خاطره های روزای عاشقی روبنویسم شایداین آتیش که 14ساله داره میسوزونه وخاکسترم میکنه سردبشه،ولی هربارشروع میکنم دلم راضی نمیشه. انگاراین خاطره ها یه تقدسی برام دارن که اگه باکسی تقسیمشون کنم دست خورده میشه وازبکارت درمیاد.ولی این حرفاانگار بیخ گلوم گیر کرده وراه نفسمو بسته،انگاردارن تقلا میکنن که بریزن بیرون،چه پارادوکسیه این میل به بیان واین دلبستگی به پرده پوشی! شایدیه وقتی بتونم بگم ،یه وقتی که اینقدرروزگارم تلخ وبغض آلودنباشه که....
یه دفه گفت میدونی دلم چی میخواد؟دلم میخواد الآن با کله بپرم تو استخرآب یخ!!!!
ازاینجا دیگه صداشو نشنیدم یه نیگا بهش انداختم دیدم با یه تیشرت نخی و یه شلوارجین سبک نشسته کنارم جلو باد کولرماشین واز گرما شاکی شده!!!
ولی دخترا و زنان سرزمین من سالهاست تو گرمای بی پیرتابستون لباسای سیاه و بی قواره مثه گونی تنشونه باشلوارهای بلند، و یه لچک مسخره ی بی معنی هم سرشون!این تراژدی تو این روزها با روزه داری هم مزین شده!
این زنان پابه پای مرداشون سگ دو میزنن بیرون ازخونه ولی همه جا نیروی کاردرجه 2محسوب میشن به رغم همه ی موفقیتهای چشمگیرو لیاقتهاشون!
مردشون وقتی میرسه خونه،دیگه ماموریتش تموم شده و حالا وقت استراحته!مرد خونه کارکرده خب!
ولی زن وقتی میرسه خونه تازه فقط سنگرش عوض شده،ولی جنگ تموم نشده!تازه باید به مسئولیت اصلیش برسه!دستای پراز بار رو خالی کنه،لباس کنده ونکنده شروع کنه به کدبانوگری وحواسش باشه یه موقع خمی به ابروش نیاره که آقای همسر به ذهنش متبادر بشه که داره به ساحت سروریش کم توجهی میشه و تمام وکمال وظایفش رو انجام بده وآقا رو که خوابوند بی سروصدا یه گوشه کزکنه و کتاب شعرشو بگیره دستش و لااقل نیم ساعت روزش روبرای خودش داشته باشه!
با این اعمال شاقه واقعا چی یه زن رو زنده نگه میداره؟؟؟؟
با اینهمه تبعیض وستم چیه که بازم تاب میاریم وخیلی شاکی نیستیم!
به خودم نگاه کردم دیدم با وجودی که دورخودم حصار ساختم وزنانگیم رو پشتش پنهان کردم تا کمتر آسیب پذیرباشم تو این محیط مردونه واز زنانگیم فقط یه ظاهرزنونه درمعرض دیده،ولی خوش حالم ازاینکه یک زن هستم!
خوش حالم که این موهبت به من داده شده که لیلی باشم!که مرد با یه دنیا ادعا و یه کهکشان غرور بازهم بدون من یه بخشی از وجودش ناقصه همیشه!
خوش حالم که جایگاه ناز به من داده شده وجایگاه نیاز تعلق گرفت به جنس اول!!!!
خوش حالم که لطف و نعمت مادرانگی به من سپرده شده!که من میتونم مادر باشم!چی از این بزرگتر،چی از این زیباتر!!!!خواه مادر همسرم باشم و یه آدم گنده و زمخت ونتراشیده رو تیمارکنم که هی خودشو لوس می کنه و هیچوقت بزرگ نمی شه!خواه کودک نازنینم رو پرستاری کنم که بخشی از منه،یه موجود زنده که هستی و پوست و خونش رو از سرمایه ی تن من وام گرفته!
خدای من!خوش حالم که یک زن آفریده شدم و ممنون که از نسل لیلی و شیرین وویس وهمه ی عاشقای دنیاخلق شدم.چجوری حس بدی رو که داشتین هضم کردین؟(مطمئنم که نه فراموش میشه،نه میشه باهاش کناراومد!)
چجوری احساس سرشکستگی تون رو،بغض گلوتون رو،حس تحقیرشدگی تون رو فرو بردین؟
تونستین بگین اشکالی نداره؟میفهمم؟نه بابا لابدمنظوری نداشته!و.....
کمک میخوام!الآن!حس بدیه،غرور با ارزشترین دارایی هر آدمیه،مخصوصا اگه زن باشی،رنج جراحت ناشی از شکستنش بیشتر لهت میکنه![]()
باید تنبیه شم!حتا اگه لازم باشه خیلی به خودم سخت بگیرم!حتا اگه ناله های این زندانی ستمگردرون خواب شب وآرامش روزم رو بگیره،حتا اگه لازم باشه چیزای با ارزش رو از دست بدم!
روزهارفتندومن دیگر
خودنمی دانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم!
(فروغ نازنین)
برای اولین بار یک پست حذف شد!